+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:48  توسط نکبت
|
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:42  توسط نکبت
|
چه لحظه های طرد و سنگینی
و چه آه های سرد و غمگینی
در ژرفنای و جودم عشقی سوزان شعله میکشد
که زبانه هایش تمام دلتنگی هایم را می سوزاند
چه قدر آه بخوانم و چه قدر درد بسرایم ؟
چقدر اندوه کشم بر دوش چقدر عزلت گزینم آه خدایم چه قدر بی تو تنهاباشم ؟
چقدر بی تو بمانم ؟
چقدر درد خویش به تو آویزم و باز بسوزم ؟
آه خدایم خدای من چه قدر بسوزم وقتی که هستی و نیستی ؟
خداااااااااااااا
خدایم بگذار با تو باشم ، با تو بمانم ، با تو بسوزم ، با تو بمیرم ...!!!
خدااااااااااااااااااا
خدایم
خدااااااااااااااا مرا میان آسمانت بپذیر
سلام چه طوری یا نه ؟
من آپیدم دوست داشتی بیا
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:26  توسط نکبت
|
چه لحظه های طرد و سنگینی
و چه آه های سرد و غمگینی
در ژرفنای و جودم عشقی سوزان شعله میکشد
که زبانه هایش تمام دلتنگی هایم را می سوزاند
چه قدر آه بخوانم و چه قدر درد بسرایم ؟
چقدر اندوه کشم بر دوش چقدر عزلت گزینم آه خدایم چه قدر بی تو تنهاباشم ؟
چقدر بی تو بمانم ؟
چقدر درد خویش به تو آویزم و باز بسوزم ؟
آه خدایم خدای من چه قدر بسوزم وقتی که هستی و نیستی ؟
خداااااااااااااا
خدایم بگذار با تو باشم ، با تو بمانم ، با تو بسوزم ، با تو بمیرم ...!!!
خدااااااااااااااااااا
خدایم
خدااااااااااااااا مرا میان آسمانت بپذیر
سلام چه طوری یا نه ؟
من آپیدم دوست داشتی بیا

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:23  توسط نکبت
|
می رود تا بیکران دریای چشمانت که شاید لمحه ای آرام گیرد......ولی در پیچ و تاب موج های ساحل دریای چشمانت،نگاهم محو می گردد در درون چشمانت.......همین کافی است تا شاید یکی باشد : چشمانم و چشمانت...
راستی !!
رنگ چشم هایت
تلاقی بهار و پاییز است ،
از دید چشمان تو
کدام برتر است ؟
بهار یا پاییز.....
تا بعدی بهتر.
پ.ن:زيباترين روزهايم را هنوز نديده ام؛زيرا زيباترين حرف ها را هنوز برايت نگفتم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:48  توسط نکبت
|
يعني اين آخرين چهارم است.......؟
...............
...........................
تا بعدی بهتر.
پ.ن:زيباترين روزهايم را هنوز نديده ام؛زيرا زيباترين حرف ها را هنوز برايت نگفتم!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:55  توسط نکبت
|
فصلی تازه.....
مامور اداره پست هیچ وقت نامه ای گم نکرده بود.
غیر از یک بار.....
در یکی از خیابان ها باد عجیبی وزید و کارت پستالی را از دست او ربود.
دوید که آن را بگیرد؛ اما بیچاره با ماشین تصادف کرد....
نامه به نشانی خودش بود که نوشته شده بود:
دوست عزیز ،مشترک گرامی!
اشتراک شما برای فصلنامه زندگی به پایان رسیده است.
تا بعدی بهتر.:زيباترين روزهايم را هنوز نديده ام؛زيرا زيباترين حرف ها را هنوز برايت نگفتم!
:چه حسی است، از حالی به حال دیگر!چه هوا
یی، از فصلی به فصل دیگر..... تا حالا به عمق این دقایق که بی صبرانه می گذرند فکر کردیم...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:51  توسط نکبت
|
فصلی تازه.....
مامور اداره پست هیچ وقت نامه ای گم نکرده بود.
غیر از یک بار.....
در یکی از خیابان ها باد عجیبی وزید و کارت پستالی را از دست او ربود.
دوید که آن را بگیرد؛ اما بیچاره با ماشین تصادف کرد....
نامه به نشانی خودش بود که نوشته شده بود:
دوست عزیز ،مشترک گرامی!
اشتراک شما برای فصلنامه زندگی به پایان رسیده است.
تا بعدی بهتر.:زيباترين روزهايم را هنوز نديده ام؛زيرا زيباترين حرف ها را هنوز برايت نگفتم!
:چه حسی است، از حالی به حال دیگر!چه هوایی، از فصلی به فصل دیگر..... تا حالا به عمق این دقایق که بی صبرانه می گذرند فکر کردیم...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:43  توسط نکبت
|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:38  توسط نکبت
|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:38  توسط نکبت
|